کیش خوب همانند فوتبال خوب است، حرف نمی زند ، عمل می کند.
خوش آمدید - امروز : سه شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۸
خانه » اربابی » دانلود رمان از غرور تا جنون

اطلاعیه سایت

دانلود رمان از غرور تا جنون

دانلود رمان از غرور تا جنون

دانلود رمان از غرور تا جنون

عنوان : دانلود رمان از غرور تا جنون

این بار رمان فا رمان کمیاب از غرور تا جنون را برای شما عزیزان آماده کرده است.

در صورتی که نمیخواهید به صورت آنلاین رمان را بخوانید در پایان مطلب لینک دانلود فایل PDF قرار داده شده است.

پارت ۱ تا ۱۰ رمان از غرور تا جنون

-آقا؟ شیرین خانوم پایین منتظرشماهستند!

-اکبر مگه نگفتم یه جوری دست به سرش کن؟

چندبارباید حرفموتکرارکنم؟ اکبرباخجالت سرشو پایین انداخت وگفت؛ آقا بخدا هرکاری کردم

نرفت. میگن بدون دیدن شما ازاینجا نمیرن! کلافه چنگی به موهام زدم !
– پوووف! دختره ی
سیریش! عجب غلطی کردما!
-خیلی خوب توبرو پایین الان میام.
اکبر- چشم! بابسته شدن در لگد محکمی به صندلی میزتوالت زدم وبا شتاب گوشه

ی اتاق افتاد! زیرلب باحرص زمزمه کردم؛ همینم کم بود! یه بچه از یه زن خراب!

پلک هامو محکم به هم فشار دادم تاازشدت عصبانیتم کم بشه! چندتا نفس عمیق

کشیدم وباقدم های شمرده راه خروجی رو طی کردم!
شیرین روی کاناپه نشسته بود وداشت آهسته اشک میریخت!

تودلم پوزخندی زدم!
-هــه! فکرکرده بااشک ریختن راضی میشم بچه شو نگهداره! آخرین پله هم پایین اومدم.

تامتوجه من شد شتاب زده بلند شد وباعجز توی کلامش اسممو صدا زد!!

شیرین- کارِن!

-تواینجا چیکارمیکنی شیرین؟ مگه نگفتم این دوروبر پیدات نشه؟
شیرین باهق هق- کارن چرا نمیفهمی؟ من بچه ی تورو توشیکمم دارم!

نامرد من همه ی هستیمو به پات ریختم!
کلافه وچندش گفتم؛ بیخود واسه من ادای دخترای آفتاب مهتاب ندیده رو درنیار.

یادم نمیاد همه ی هستیتو من ازت گرفته باشم! اولین بارت نبود! بلندتربهش

توپیدم- بــــــود؟؟؟ شیرین- نبود! بخدا اون فقط یه اتفاق بود. توتنها مرد زندگی

من هستی! کارن بزار باعشق زندگیمو بسازیم!

 

پارت ۲

جمله شو کامل نکرده بود به سمتش حجوم بردم، یقه ی مانتوشو

گرفتم ومحکم کوبیدمش به دیوار! میون دندون های کلید شده ام

گفتم؛ پرت وپلا نگو احمق! من اگه بمیرمم باتو ازدواج نمیکنم! همین

امروز هم ازدست اون حروم زاده اتم خلاص میشم! مثل یه جوجه ی

ضعیف زیردستم میلرزید! راستش اصلا دلم واسش نسوخت! ازاین

دسته اززن هایی که میخوان باآوردن بچه جای پاشونو محکم کنن

متنفرم! شیرین- کارن التماست میکنم! بامن این کارو نکن! من نمیخوام

بچه ام چیزیش بشه! بی توجه به حرفش نعره کشیدم! -اکبرررر!

به ثانیه نکشید صدای اکبرو شنیدم؛ بله آقا؟ -ماشینمو بیار! شیرین

دست هایی که میخواستم ازیقه اش جداکنمو گرفت وگفت؛ نه کارن!

این کارو نکن! باشه میرم! اصلا ازاین شهر میرم! کاری به بچه ام نداشته

باش! پوزخندی کنج لبم نشست! این دختر پیش خودش چه فکری کرده؟

چرا فکرمیکنه کارن احمقه؟ باهمون پوزخندگفتم؛ اونی که فکرکردی منم

اون بابای بی غیرتته که نمیدونه دختر شبا توبغل کدوم مرده! حرفم تموم

نشده بود یه طرف صورتم سوخت! اون احمق به من سیلی زد؟ به چه حقی؟

آتیش گرفتم! تنها چیزی که به مغزم هجوم آورد جنون بود! به سرعت دست

به کارشدم! موهاشو تو دستم پیچیدم وبه شدت هرچه تمام تر شروع کردم

به زدنش! نعره میکشیدم وباجملات کوتاهی مثل: روی من دست بلند میکنی؟

به من سیلی زدی؟ حرصمو روی تن وبدنش خالی میکردم، بیشتربه شکمش

ضربه میزدم که عامل سیلی خوردنمو نابود کنم! زیردستم ضجه میزد، جیغ های

بلند ونفرین های دلخراش، اکبر سعی میکرد شیرینو جداکنه، مریم زن اکبرهم

باالتماس میخواست تمومش کنم! تاچشمم خون روی سرامیک های سفیدو
ندید بیخیال نشدم! بادیدن خونی که بین پاهاش جاری شد ولش کردم! بی

جون افتاده بود کف سالن! صدا ازش درنیومد! مریم باجیغ گفت؛ یاامام

حسین کشتیش! باشنیدن کلمه ی کشتیش خون تورگم منجمدشد! بابهت

به پیکرنحیف شیرین نگاه کردم! نه! من نمیخواستم اون بمیره! به سرعت

نشستم وصورتشو برگردوندم سمت خودم! به صورتش زیاد ضربه نزده

بودم! فقط گوشه ی لبش پاره شده بود! باترس اسمشو صدا زدم! – شی .. شیرین؟

 

پارت ۳

مریم گریه میکرد وخداروصدا میزد! حتی
جرات نکرده بود به ما نزدیک بشه. ازپشت کاناپه کنار آشپزخونه

ایستاده و گریه وناله میکرد. اکبر عصبی به مریم توپید- مریــــــــــم!
ساکت! توی همین حولوولاها بودیم که صدای عربده ی بابا پیچید توی
سالن! بابا- اینجا چه خبره؟ بدون توجه به اطرافم شیرینو بغل کردم
وبه سرعت به سمت درخروجی حرکت کردم، بابا- صبرکن کارن!
ممکنه مرده باشه! نباید خودتو توی دردسر بندازی! همونطوری
درحال حرکت بلندگفتم -زنده اس نمیزارم بمیره! بابا خودشو
بهم رسوند وبه بازوم چنگ زد! بابا- صبرکن ببینم پسره ی احمق
کجامیبری دخترمردمو؟ بانفرت توچشماش نگاه کردم وگفتم؛ من
مثل تو قاتل نیستم! بازمو کشیدم وپاتند کردم سمت ماشینم!
صدای ناله ی ضعیف شیرین باعث شد روحیه ی باخته ام برگرده،
گذاشتمش صندلی عقب وگفتم؛ الان میبرمت دکتر، طاقت بیار!
دکتر- چه اتفاقی افتاده؟ – من ایشونو توی خیابون پیدا کردم. نمیدونم،
وظیفه ی خودم دونستم برسونمش بیمارستان! دخترجوانی که خودشو
غرق آرایش کرده بود باهزار ناز وکرشمه گفت؛ هرکی بوده یه حیون وحشی
بوده، دختربیچاره رو تاسرحد مرگ کتک زده، بیچاره ۲ماهه باردار بوده، بچه
اش سقط شده، هم از حرفاش عصبی شدم هم خوشحال، عصبی ازاینکه اگه
تنها بودیم بهش حالی میکردم حیون کیه، وخوشحال ازاینکه بچه ی مزاحم سقط
شده، ساعت ۶بعداز ظهربودکه شیرین به هوش اومد. سریع خودمو به تختش
رسوندم، یه لحظه ترسید، خودشو عقب کشید، شیرین- بامن کاری نداشته باش.
-هیــــس! کاریت ندارم! البته تا قبل ازاینکه منو نشناسی! خم شدم روی تخت
وکنار گوشش گفتم؛ من فقط یه رهگذر بودم که توخیابون پیدات کردم! وای بحالت
اگه آشنایی بدی! توچشمای بی حالش نگاه کردم وآخرین ضربه هم زدم! – اونوقت
باید باجونت خداحافظی کنی! فهمیدی؟ باترس وچشمای گرد شده تند تند سرشو
تکون داد، به نشونه ی فهمیدن! خواستم از تخت جدابشم که گفت؛ فقط بچه ام؟
باکلافگی گفتم؛ کدوم بچه؟ اگه منظورت لخته های خون بود باید بگم
رفت همون جایی که باید میرفت….
 

‌پارت چهارم

شیرین- کشتیش؟ بیشرف! اون بچه ی توهم بود، قاتل! خدابرات نسازه،

خدا به درد من گرفتارت کنه، واگذرات به امام حسین، توهم مثل اون

بابای بیشرفت قاتلی، میدونی کارن؟ ذات بد نیکو نگردد چون که بنیادش

بداست! توپسر اتابک خانی! پسراون شیاد! دستام مشت شد! دوباره

داشتم کنترلمو ازدست میدادم، فکمو محکم بهم فشار دادم! شیرین

شروع کردبه گریه کردن‌، رفتم توصورتش باصدایی که شبیه پچ پچ

شده بود گفتم؛ خفه شو! ببراون صداتو شیرین! زبونت داره کاردستت

میده! عوضی اگه قاتل بودم که میذاشتم مثل سگ جون بدی! تازه

ثواب هم کرده بودم، یه لکه ننگو ازجامعه پاک کرده بودم، اون روی

سگمو بالا نیار شیرین، دوسال پیش وقتی اومدی ومثل کنه بهم

چسبیدی گفتم من اهل عاشقی نیستم! گفتم حق دل بستن وکلک

زدن ندادی، گفتم من پای بند هیچ خری نمیشم! گفتم یانگفتم؟

شیرین باگریه هایی که بیصدا شده بودگفت؛ اگه میدونستم چه

حیوون پستی هستی هرگز بهت دل نمیبستم! هرگز! میخواستم

جوابشو بدم که دراتاق باز شد، سریع خودمو جمع وجورکردم وازتخت

جداشدم، باچشم واسه شیرین خط ونشون کشیدم، متوجه شد، دوتا

پرستارویه ودکتر اومدن داخل! چندتاسوال ازشیرین پرسیدن واونم گفت

که منو نمیشناسه واولین باره منو میبینه، باشنیدن سقط شدن بچه اش

از زبون دکتر باشدت بیشتری زد زیرگریه، دیگه موندن من جایز نبود،

پول بیمارستان و حساب کردم وبیمارستانو ترک کردم…

 

پارت ۵

وقتی برگشتم خونه هوا تاریک شده بود،
اکبردروواسم بازکرد، وارد خونه که شدم باقیافه برزخی بابا مواجه شدم!

ازدستش عصبی بودم، هنوزم اونو مقصر مرگ مادرم میدونستم، بااینکه میدونم

مادرم افسردگی داشت اما بازهم نمیخوام باورکنم که بابا نقشی توافسردگیش

نداشته، آره مسخره است بعداز ۷سال هنوزم دلخورباشم، سه روز پیش هفتمین

سالگرد فوت مادرم بود، وقتی سالروزش میرسه داغون میشم، ازهمه متنفرمیشم،

ازبابا، ازخودم، ازاین خونه، ازتموم دنیا، خواستم بابارو بیمحلش کنم وبرم توی

اتاقم که باصدای بلندوعصبی بهم توپید؛ مثل گاو سرتو ننداز پایین! بیا اینجا کارت دارم!

دندون قروچه ای کردم ورفتم سمتش. دستمو توی جیب شلوارم کردم ومنتظر نگاهش

کردم! بابا- توهنوزم منو مقصرمرگ هلما میدونی؟ مسیرنگاهمو عوض کردم وپوزخندی

گوشه ی لبم نشست! بابا- وقتی اونجوری پوزخند میزنی دلم میخواد سرتو ازتنت

جداکنم! بااخم زل زدم بهش وعصبی گفتم؛ لابد مثل بقیه سرمو زیرآب کنی؟ آره؟

بازم عصبیش کردم، کاری که همیشه میکردم، عصبی کردن وجری کردنش، نمیدونم

میخواستم به چی برسم، فقط میخواستم بدونم وقتی به جنون میرسه بایه دونه بچه

اش چیکارمیکنه! بابا چند بار دستشو روی پاهاش کوبید وگفت: گمشو‌،

گمشو ازچشمم، گمشـــــــــــو!

 

پارت ششم

پوزخندپرنگ تری زدم وبه اونجارو ترک کردم. اسم من کارنه. کارن کیانفر،

پسراتابک خان کیانفر‌، بزرگترین وخطرناک ترین قاچاقچی کالاهای وارداتی

وصادراتی، شغل بابا واسم نبود تازمانی که فهمیدم واسه حفظ منافع
خودش واسه رغابت وپول بیشتر به جیب زدن مانع هاشو ازسرراهش برمیداره!

واسم مهم نبودتازمانی که مادرم ازدست کارهاش دق کردومرد!
توهمین روزاست ازایران برم! میرم نیویور‌ک! میرم که چشم ببندم رو تموم کثافتکاری ها!

روی تختم درازکشیده و ساعدمو گذاشته بودم روی چشم هام. صدای مریم ازپشت در

منوازفکربیرون کشید، مریم- آقا شام حاضره! بفرمایید.
همونجوری بدون جابجاشدن صدامو بلند
کردم و گفتم؛ نمیخورم! دیگه صدایی نیومد! نمیدونم قدرگذشت که خوابم برده بود،

باصدای زنگ موبایلم چشم هامو بازکردم، گوشیم توی جیب شلوارم بود،

باشلوار جین خوابم برده بود، قبل
ازاینکه صدای زنگش عصبیم کنه جواب دادم؛ بلــــــه؟ مهران- سلام، پسرهیچ معلومه

کجایی؟ مهران بهترین دوستم توی تموم این سالهاست، والبته همکارم، منومهران

چهارساله باکمک هم نمایشگاه ماشین تاسیس کردیم. -سلام داداش شرمنده

گرفتارشدم! مهران- دشمنت دادا، خدا
بدنده؟چیزی شده؟ -نه خداروشکرحل شد، شیرین میخواست دردسردرست کنه دمشو

چیدم! مهرانه بامکث طولانی گفت؛ گناه داره بنده خدا! -مهران توروخدا دوباره نرو بالای

ممبر، اصلا دلم نمیخواد چیزی بشنوم! مهران بالودگی گفت؛ باشه بابا من

که چیزی نگفتم! الان کجایی؟
پایه ای بریم فرحزاد؟ کیمیا وساراهم هستن! حوصله ی بیرون رفتنو

نداشتم، اما چندوقتی
بودسارا حسابی چشممو گرفته بود، دختر لوند
ونازی بود، بدم نمیومد یه مدت باهاش باشم،
پس گفتم؛ پایه ام، حوصله رانندگی ندارم، بیا
دنبالم! مهران تک خنده ای کردوگفت؛ نوکرتم
بخدا! یعنی تافهمیدی ساراهم هست بدون چونه
زدن قبول کردیا! -ساراخرکیه؟ اصلا نخواستم
توآدم بشو نیستی! مهران باخنده؛ خب بابا
بی جنبه خان، شوخی کردم، نیم ساعت دیگه
درخونتونم! کاری نداری؟ -ازاولم نداشتم! بدون
خداحافظی گوشی روقطع کردم! به قول پانیذ
خداحافظی خارجی! لابد الان میپرسید پانیذ
کیه؟ پانیذ هم یکی مثل شیرین، مثل روژین، مثل مینا، مثل

تموم زندگیم که خلاصه شده
توی چندتا اسم وشب های بلند!

 

پارت هفتم

باصدای زنگ موبایلم متوجه شدم که
بازم توی فکررفتم وفراموش کردم باید
آماده بشم، گوشیمو قبل ازقطع شدن
جواب دادم وبه مهران گفتم چند دقیقه
منتظربمونه! گوشی رو پرت کردم روی
تخت وبه سرعت نور آماده شدم، تیشرت
مشکی وشلوارکتان مشکی، ساعت مارک
دارمو دستم کردم وبازدن عطر مخصوصم اتاقو

ترک کردم، خبری از بابا
نبود، راستش دلمم نمیخواست بدونم
کجاست، ازخونه زدم بیرون، مهران توی
ماشین نشسته بود وسرشو به صندلی
تکیه داده بود، نمیدونم چراحس میکردم
این روزا گوشه گیرشده، شوخی هاش
کمرنگ وشیطنت هاش کم شده بود، فکر
کنم داداشم دم به تله داده وعاشق شده!
البته شایدم من اشتباه میکنم، درسمت
شاگردوبازکردم ونشستم، مهران به محض وردوم

دانلود رمان از غرور تا جنون

شروع کرد مسخره بازی و
لودگی! حرفمو پس میگیرم! این مهرانی
که من امشب می بینم نه عاشق شده و
نه گوشه گیر! ساعت حدود ۱۰بود که
رسیدیم به فرحزاد! مهران به کیمیا

(دوست دخترش) زنگ زدوآدرس
پرسید، چندثانیه بعد جلوی سفره خونه نگهداشت! اینجا خوب میشناسم
میشه گفت پاتوق همیشگی بود! کیمیا
وسارا به احترام بلندشدن، چشمم به سارا افتاد! این دخترعجیب چشممو گرفته بود!

ظرافت تنها کلمه ای بود که
باقیافه اش برابری میکرد! مانتوی سفید وکوتاه، شلوار کتان سورمه ای وشال سورمه ای پوشیده بود،

کفش های سفید پاشنه دارش قدِبلندشو کشیده ترکرده بود، بهشون که رسیدیم اخم

هامو توهم کشیدم، باهاشون سرداحوال پرسی کردم ودست دادم، مهران بازم

شروع کرد به لودگی! نمیدونم چرااین پسر یه ذره غرور
نداره! همیشه هرجامیره باید دلقک جمع
باشه! یه کم که گذشت گارسون اومد و
سفارش غذاروگرفت، داشتم جواب اسمس مینارو میدادم که کیمیا معترضانه
گفت؛ وای آقاکارن یه لحظه گوشی رو زمین بزارید چیزی نمیشه ها! بابا اومدیم
دورهم باشیم! بدون حرفش نگاهی بهش
انداختم وادامه ی پیامو نوشتم وسند کردم! کیمیا- وا؟ الان این حرکت یعنی

چی؟ ازدخترهای فضول وچموش خوشم
نمیاد! اما بخاطرمهران چیزی نگفتم! گوشی روکنارگذاشتم وگفتم: خیلی

سوال میپرسی! ساراتک خنده ای کرد و
وکیمیارومخاطب قراردادوگفت؛ خوبت
شد! واین شد شروع یه کل کل حسابی،
مهران خودشو وارد بحث کرد وازکیمیا دفاع میکرد، بی حوصله به دوست خنگم
زل زده بودم وگاهی باحرکات صورتش لبخندمیزدم! باخودم گفتم اگه برادرهم
داشتم مطمئنا مهران یه چیز دیگه بود!

 

پارت هشتم

بعدازشام به پیشنهاد مهران رفتیم بام تهران ومسیرطولانی روپیاده

روی کردیم، دخترا خسته شده بودن وروی یکی از نیم کت هانشستیم،

گوشه ی سمت راست نیم کت نشستم وسیگار مارلبورومو از
پاکت چرمش بیرون کشیدم، قبل اینکه سیگاروروشن کنم فندکی سیگارمو

روشن کرد! سارا بود! به صورتش نگاه کردم وپوزخندی گوشه ی لبم

نشست! این دومین پوزخندی بود واسه افکارم میزدم!
اولیش واسه بودن دوتادختر که ساعت ۲نصف شب همراه دوتا

مردبودن وککشونم نمیگزید، دومیش مهارت سارا
توی روشن کردن سیگارطرف مقابل! هه!
به خیالم دخترسنگینی بود! اما.. ساراهم
مناسب رتخواب بودوبس! سارا لبخندی و
گفت؛ میتونم یه سوال بپرسم؟ دود سیگارو توهوافرستادم وبه دود خیره شدم.

همونجوری هم گفتم: میتونی! سارا- شماچرااینقدر توخودتونید؟ چرا حس میکنم

یه مشکل بزرگ فکرتونو درگیرخودش کرده؟ -پک عمیقی به سیگارم زدم وباچشم

های ریزشده نگاهش کردم وگفتم؛ چراباید توخودم باشم؟ ساراچشماشو چپکی کرد

وشونه ای بالا انداخت؛ چه بدونم؟!!! -بی توجه به دلبری کردنش گفتم؛ اشتباه متوجه

شدید من همیشه همینم! سارا- چه جالب! مهران خودشو وارد بحث کردوگفت؛

جالب ترم میشه! این رفیق ما کلا کله نداره! همیشه هم پاچه گیره! چشم غره ای

بهش رفتم که سریع گفت؛ ملاحضه بفرمایید! همین الان بانگاهش بهم فهموند گور

خودمو کندم! اصلا خانوم چرا ازمن میپرسی؟ به من چه اصلا مگه نه کارن جون؟

صداشو نازک کرده بود ومثل دخترای لوس حرف میزد، دود سیگارو بیرون دادم

وهم زمان خنده ام گرفت! سارا- وای من عاشق پرستیژسیگار کشیدنتون شدم!

کیمیا- وا؟ یه دفعه بگو عاشق خودت شدم دیگه! سیگارچه صیغه ایه؟ ساراخجالت

زده سرشو پایین انداخت!مهران هم ساکت شد، همیشه همین بود، وقت هایی که

باید حرف میزد سکوت میکرد! واسه عوض کردن جو،به وجود اومده سیگارو زمین

انداختم وازجام بلندشدم! -خب بسه دیگه! پاشین
بریم! شماهم برید خونه هاتون زشته این وقت شب بیرون هستید! بالاخره گفتم!

مثل همیشه نتونستم جلوی دهنمو بگیرم
واشتباه کسی روبه روش نیارم! سارا انگاردلخورشده بود، نمیدونم از انتقاد من بودیا

حرف کیمیا! هرچی که بود ارزش فکرکردن هم نداشت! خلاصه بعداز طی کردن راه

رفته، نزدیکی های ساعت ۳ونیم صبح به خونه رسیدم! بدون عوض کردن لباس هام

خودمو انداختم روی تخت ونفهمیدم چطوری خوابم برد!

 

پارت نهم

مریم- خدارحمتش کنه، هلما مثل دخترم بود، خداانشالله با بی بی فاطمه هم نشینش کنه

، -خدارحمت کنه رفتگان شمارو! امروز هم یکی ازاون پنج شنبه هایی بودکه بامریم به

دیدن مادرم میرفتیم! الانم نیم ساعته کنار قبرش چمباتمه زدم وبه اسم حکاکی شده

روی سنگ قبرخیره شدم! “هلما آبیدر” خیره بودم به تنهاکلمه ای که هراین

روز ها حسرتشو میکشیدم! “مادرم” صدای مریم منوازخاطراتم بیرون کشید!

مریم- کارن جان؟ برگردیم؟ هوا داره تاریک میشه! بدون حرف به چشم های سرخ

ازاشکش نگاه کردم! چقدر گریه کردن واسه این زن راحته! خوشبحالش! بعضی

وقت ها آرزو میکنم جای اون باشم! مهربون وبی ریا!
مریم که انگاری نگاهمو اشتباهی برداشت کرده گفت؛ ناراحتتون کردم؟ بازهم

بدون حرف فقط به تکون دادن سر اکتفا کردم..
به آسمون نگاه کردم، هوا گرگ ومیش شده بود! آهی بیصدا ازسرحسرت کشیدم

وازجا بلندشدم! -بریم! مریم هم باگفتن یاعلی بلندشدوچادرشو مرتب کرد ودنبالم

به راه افتاد! به ماشین رسیدیم، قبل ازاینکه سوار ماشین بشم گوشیم زنگ خورد،

سارابود! بعدازاون شب خودش پیشنهاد دوستی داد! اما فقط رفاقت! نه عشق! عشق

واسه کارن معنا نداره! عشق یعنی مادرم! همین وبس! دکمه اتصالو لمس کردم وبه

مریم اشاره کردم بشینه توماشین! -بله؟ سارا- سلام نفسم! -پورخندی گوشه ی لبم

جاخوش کرد! ازکی نفس این دخترشدم؟ نمیدونم!
بااینکه ازاون شب بام تهران کمتراز یک ماه میگذره اما سارا خیلی ساده تراز چیزی که

فکرمیکردم کشف شد! درست مثل یه مسائله ساده بعداز دومین قرار توی بغلم حل شد!

شخصیت مینارو دوست دارم! بااینکه نزدیک به یک ساله باهمیم اما هنوزم نتونستم این دخترو

کشف کنم! نتونستم درست حسابی بشناسمش! هیچوقت ابراز احساسات نمیکنه

وشخصیت مجهولی داره! سارا- الووووو؟ صدامیاد؟ -آره صداتو دارم! سارا- وا؟ عشقم

سلام کردما؟ -سلام!خوبی؟ سارا شروع کرد باهیجان از حال واحوال این روز هاش..

چندقدم از درفاصله گرفتم وسعی کردم مریم از مکالمه ی ما چیزی نشونه! ماشینو

دور زدم، چشمم به تمیزی ماشینم بود وگوشم به دلبری های سارا!ماشینو کامل

دورزدم ومیخواستم برگردم سمت صندلی راننده که بادیدن صحنه ی

روبه روم تامرز جنون عصبی شدم!

 

پارت دهم

چندتاخط بلندوعمیق روی ماشینم کشیده بودن! مطمئنا این خط ها

نمیتونست کار سویچ ماشین باشه! سارا پشت خط داشت وز وز

میکرد، عصبی بودم، رنگ ماشینم سفارشی بود، مدت زیادی صبرکردم

که رنگ دلخواهمو تحویلم بدن! فکم از عصبانیت قفل شده بود، -سارا باید

قطع کنی! همین الان! بدون حرف اضافه گوشی رو قطع کردم! دست مشت

شده امو به جای خط ها کوبیدم. -لعنتی! اگه گیرت بیارم زنده ات نمیزارم! اما

مشکل اینجا بودکه حتی نمیدونستم چراوچه کسی این کارو کرده!
باضربه ی دستم مریم پیاده شد وگفت؛ چیزی شده پسرم؟ بادست به ماشین

اشاره کردم وگفتم؛ اگه مسبب این کار جلوچشمم بود بدون شک میکشتمش!

مریم دستشوجلو دهنش گرفت وگفت؛ هییی! خدامرگم بده، ازخدا بیخبرها چه

خصومتی بامردم دارن اخه؟ بی حوصله تراز قبل لگدی به لاستیک زدم گفتم؛

ولش کن بشین بریم! باباز کردن در ماشین متوجه کاغذی شدم که به زمین افتاد!

خم شدم وبلندش کردم.. متن: تاتو باشی ماشینتو جلو ماشین من پارک نکنی وراه

منو سد نکنی! نوش جونت! به همون اندازه منم حرص خوردم! بای هانی!!! روی

برگه جای بوسه با رژلب بود! پس کاریه زن بوده! اما من ماشینمو جلوی کسی

…. بایه کم فکرکردن متوجه شدم… اون ماشین سفیدخیلی کثیف.. جنسیس

کوپه! آره! من درست پشت اون ماشین پارک کرده بودم! بایه کم دیگه فکرکردن

یادم اومد پلاکش (ص) بود! واااااای لعنتی! اگه حتی یک عدد از پلاکش یادم بود

شده تموم پلاک هارو ردیف میکردم تاپیداش کنم! کاغذو توی دستم مچاله کردم

وپرت کردم روی داشبرد! حرص خوردن فایده نداشت! دستم بهش نمیرسه…. دلم

نمیخواست با عصبانیتم مریمو بترسونم. پیرزن بیچاره هروقت منو میبینه من عصبیم!

 

دانلود رمان با فرمت PDF

قسمت ۱۱ تا ۲۰ اضافه شد کلیک کنید

امتیاز 4.67 ( 18 رای )
برچسب ها : , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

راهنما

اگر از نشر رمان خود در سایت ناراضی هستید و خواهان حذف آن میباشید در کامنت اطلاع رسانی کنید

تاکنون یک نظر ثبت شده است.


هر گونه استفاده از کتابهای قرار داده شده بر روی رمان فا به هر نحوی (انتشار از طریق اپلیکیشن های موبایل، کپی بر روی سایت و وبلاگ ها حتی با ذکر منبع و...) ممنوع می باشد و با متخلفین طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای برخورد می شود. و تیم رمان فا هیچ گونه رضایتی از قرار دادن فایل رمان ها در تلگرام و .... ندارد و از نظر اخلاقی کار صحیحی نیست.